|  |   |  |   |

اقدس آدامسی!

تازه نماز تموم شده بود وما با بچه ها جنگی نمازمون رو خونده بودیم و توحیاط مسجد منتظر بودیم همه جم بشن وبریم فوتسال!هنوز پیر مردی که تخصصش در خوندن انواع واقسام دعاهای وارده ونا وارده در قبل وبعد وحین نماز بود مشغول خوندن دعا بود و تک وتوکی هم داشتند بیرون میومدند. دوتا از دوستام جیک تو جیک هم بودند وداشتند باهم حرف میزدند. رفتم سراغشون وگفتم : آقا مابریم، بخوایم وایسیم اینا تا صبح هم نمیان ها.
یکیشون گفت: قرار ما یه ربع به نه بوده که نه اونجا باشیم هنوز پنج دقیقه مونده. رفتیم کنار پله ای که نزدیک جا کفشی بود نشستیم.به شوخی به بچه ها گفتم: ما قیافه هامون خلافه هرکی ندونه میگه اومدیم برا کفش دزدی!!! یکی از بچه ها گفت: آخه لا مصب یه نگاه به این کفشا بکن!کیلومترهام ازشون دوریم ولی هنوز بوی روغن سوخته وباقالی پلو ازشون به راحتی به دماغ میرسه!!!
یکی دیگه از بچه ها گفت: البته خداییش راست میگه ولی قیافه خودش از هممون اوین تره!! من که انگاری دارن با بیل احساسمو شخم میزنن گفتم: نه اینکه خودت تام کروزی بچه مثبت!
اونم در مقام دفاع گفت: هرچی باشم از تو که عین خفاش شب میمونی بهترم!!
اینو که گفت کلی دیگه ضایع شدم خواستم یه چیز دیگه بهش بگم که گفت: آقاجون این بچه ها قاضی. میای یه امتحان بکنیم ببینیم کی قیافش کلانتریه؟
گفتم مثلا چیکار کنیم؟یه کم من ومن کرد وگفت: خوب... خوب.. ببین اون خانوم رو میبینی دم در ورودی مردونه ایستاده؟ گفتم خوب؟ گفت خوب وایساده یه پولی چیزی مردا بیان بیرون وبهش بدن بنده خدا ببین چادرشم چطور گرفته معلومه آدم آبرو داریه...
با غیظ گفتم:
خوب چه ربطی به روز پرستار داشت؟!!
با یه نگاه مارموزانه گفت:شرط میبندم قیافت از بس خلافه اگه بری باوجودی که نیازمنده ازت یه قرونم نگیره!!
اینو که گفت همه بچه ها زدند زیر خنده.من که در اون لحظات احساسم دقیقا همون احساس جوجه اردک زشت بین بقیه دوستاش بود با یه لحن مسخره عین حالم گفتم: بیشین بینیم با!! جفنگ نگو!!!
بچه هام که داشتن میخندیدند همه تایید کردند که امتحان خوبیه. منو که میگی عین کبابی که زیر نون گیر افتاده با پر رویی هرچه تمام ترگفتم شرط میبندم روی همتون واکسی میشه!
طرف برگشت وگفت آفرین بیا شرط ببندیم اگه ازت پول گرفت توبرنده والا....
گفتم شرطش چی ؟ هرکی یه چیز گفت که آخرش من که به خودم اطمینان داشتم گفتم: آقا هرکی باخت از این به بعد بقیه ی بچه ها بهش بگن اقدس آدامسی!!!
آخ اینو که گفتم همه انگار از خداشون بود گفتن ای ول ای ول قبول!!منم که پیش خودم میگفتم(مگه ممکنه گدا پول قبول نکنه؟ اصلا اگه اینجوری بود که نمیومد اینجا) خلاصه با اطمینان کامل از بچه ها جدا شدم ودست تو جیبم کردمو برای اطمینان که زن گدا رو حتما تحریک به گرفتن پول بکنم یه دوهزاری مشتی از جیبم درآوردم ورفتم طرف زن مورد نظر.
وقتی رسیدم کنارش از شرم سرش رو پایین انداخته بود وچادرش رو طوری رو صورتش آورده بود که فقط چشماش معلوم بودند.منم درست مثل رابین هود سرمو پایین انداختمو گفتم: ببخشید خانوم؟
برگشت تاروشو کرد طرف من عین پوریای ولی ودرست مثل مردان خدایی که هرگز برای خاطر خلق ریا نمیکنند رومو برگردوندمو دوهزاری رو در مشت طوری که ریا نشه!!! گرفتم طرفش گفتم: یاعلی خواهر ناقابله(اینو مثل پهلوانان نمیمیرند گفتم)
یه نگام کرد وگفت:این چیه؟ با همون لحن پهلوون خلیل گفتم:ناقابله پول ناچیزه ی همشیره(این شیره با اون شیره فرق داره ها این منظور خواهره)!!!
اینو که گفتم با یه اخمی روشو برگردوندو گفت : آقا برو رد کارت!!!
آی منو میگی شدم آیس کریم!موندم چرا اینطوری شد!! همش به واژه ی اقدس آدامسی که خود جوون مرگ شدم پیشنهاد داده بودم فکر میکردم.گفتم:آبجی میدونم کمه اما....
حرفمو قطع کردو گفت: میگم برو ردکارت
گفتم: چی چی رو برو رد کارت فکر کردی الکیه تا این پولو ازم نگیری نمیرم!(حرف از دهنم پریده بودو منم زیرش مثل خر موندم توگِل) تا اینو گفتم الهی چشمتون روز بد نبینه خانوم شد رامبو!! افتاد به جون ما با ضربات کیف ودادو هوار کردن که :ای بی ناموس!! مگه تو خواهر ومادر نداری! از خونه ی خدا خجالت بکش...
تا اومدم بگم بابا سوء تفاهم شده یهو کل مومنین مسجد که انگار دم در بهشت معطل یه مشت ثواب بودند که برن داخل بهشت ، برای رضای خدا ریختن رو سرم!!!آی میزدن ها
کار به جای رسید که عین نماز عید فطر پیر زنا رو برای ثواب رودست بلند میکردند که اونام بی نصیب نمونن! هرکیم که اهل خشانت!نبود خواهر مادر وخانواده گرامیمون رو مشمول دعای خیرش میکرد!!
هیچکیم نبود بگه آخه مسلمونا شما هنوز الهی العفو از حلقتون پایین نرفته آخه ببینین این الاغ بخت برگشته چی داره میگه!! انگار نه انگار من آدمم!
دقایقی همینطور اسباب ثواب امت بودیم که حاج آقای پیش نماز مسجد که ایشالا خدا هزار سالش کنه اومد توحیاط وداد زدکه:چه خبرا چی شده؟ همون حاج آقا مفاتیح( همونی که همه ی دعاهارو بلد بود دیگه) انگاری تانک مرکاوای اسرائیلی ترکونده با داد وهوار رفت طرف حاج آقا که: حاجی این بچه ....پدر.... مادر....بی...(اینا بد آموزی داره اون حاجی با دعا جبرانش میکنه ولی شما که اندازه اون دعا بلد نیستین!)اومده توخونه خدا گبر داده به ناموس مردم که اگه با من نیای بریم توصورتت اسید میپاشم!!!
آقا منو میگی چشمام داشت پرت میشد تو حوض از تعجب!! با تعجب گفتم: من؟ برگشتم به خانومه بگم بابا با وجدان تو یه چیزی بگو نگاه کردم دیدم غیر از دوسه تا پیره زن بقیه عین همن!! با یه حالت زاری رفتم طرف حاجی.حاجی تامنو دید گفت: اه...تویی؟ اینو که گفت باز هم جهاد اکبر مومنین شروع شد که آی بزنید فلان فلان رو این مزاحم جاجیم بوده!! تا اومدن بریزن سرمون حاجی دوید وگفت:بابا ولش کنین بیچاره رو این پسر حاجی مرتضای خدا بیامرزه! بچه ی همین مسجده چیکارش دارین بنده خدارو!
آی الهی حاجی دست یه خاکستر میزنی طلا بشه! دنیاروبه من دادن یهو از وسط جمعیت نسوان همون خانوم جلو اومد که:حاج آقا مزاحمم شده!!
منم که دیگه جونی برام نومنده بود که به راه بهشت دیگران تقدیمش کنم با عجله دویدم طرف حاجی که به خدا سوء تفاهم شده!!
خلاصه حاجی جمعیت رو متفرق کرد و گفت:برادرا وخواهرا بفرمایین من خودم این موضوع رو حلش میکنم به منم گفت بیا تو شبستان بشین ببینم چی شده.
رفتیم ونشستیم وحاجی گفت : خوب تعریف کن.
اینو که گفت من های های زدم زیر گریه وگفتم که من خواستم به همون خانوم نیازمندی که خودتون دیدید و ایستاده بود کمک کنم که ....همه چی رو گفتم.
حاجی نتونست جلوی خنده خودشو بگیره وهی میخندید وزیر لب میگفت:اقدس آدامسی.....لا الله الا الله....آخه این چه اسمیه
گفتم : حاجی چه میدونستم این خانومه اینطوری میکنه خوب آخه بگو خواهر من پولتو بگیر تو که اومدی اینجا پول جمع کنی این ادا اطوارا چیه؟
خنده حاجی بیشتر شد وگفت: آخه پسر اون خانوم عروس محمد آقای گاراژ داره اون کی گداست شوهرش امروز تلفنی به من گفت که بعد از نماز مغرب وعشا خانومش میاد مسجد سئوال شرعی داره اونجام وایساده بود که من بیام بیرون که شما....
بازم خنده امونش نداد ودرحین همون خنده گفت:برو...برو ....برو اقدش آدامسی که دوستات منتظرن!!!

نویسنده : هاشم پورمحمدی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل