|  |   |  |   |

مقاومت

الله اکبر الله اکبر ...ناگهان صدای مهیب موشک های عراقی نماز جماعت برادران را در هم شکست .به دنبال آن صدای فرمانده بدو گاز زدند بدو ...چند دقیقه بعد همگی در لباس شیمیائی با ماسک های سنگین آزار دهنده در زیر نور ماه و به حالت آماده باش بودیم.
نخل ها نمی گذاشتند گاز شیمیائی به را حتی جابجا شوند. برای همین دویدیم رفتیم بالای ساختمان خرابه از اهالی محلی جنوب. فاصله ما با اروند رود زیاد نبود و آب باریکه هائی از میان نخلستان ها به اروند رود متصل بود.
نمی شد کاری کرد باید می ماندیم. دستور بود واحد زرهی لشگر 25 کربلا .تدارکات نزدیک ما بود و تانک های ما و نفربر ها آماده باش کامل. کلاشنکف روسی و چند نارنجک و قمقمه آب و کپسول ساک زد شیمیائی .گاز تو ماسک ها نفوذ کرد ترسیدیم و آمپول زد گاز را نزدیم .عجب کار اشتباهی کردیم.
حالا چشم هایم زیر ماسک می سوخت و نفسم گرفته بود اشهد ..خود را خواندم . خدا یا حلالم کن بنده خوبی نبودم. یکی یکی زمین گیر شدیم .سر درد و اغما...فرمانده ریخت همه مارو تو لند کروز و زدیم عقب برای حمام شیمیائی .
عقب لند کروز ریه هایم را پر هوای تازه کردم. با سرعت می رفت خدایش تویوتا بهترین ماشینه . برای سلامتی ماشین صلوات .
همه خندیدند . حاجی دم مرگ هم ول کن نیستی ها ؟
بچه ها می گفتند حاجی و من هم شکایتی نداشتم.
رسیدیم به قرارگاه عقب و برای حمام شیمیائی بهداری لشگر. یکی یک شرت مامان دوز آستین بلند دادند و رفتیم زیر حمام و با صابون و آب مخصوص خودمان را شستیم . از گاز تاول می ترسیدیم .بد جوری درد داشت پوست آدم تاول میزنه باد میکند می ترکد درد و مرگ.
قربونش برم چقدر بچه های خوب با همین گاز لعنتی شهید شدند.
وسط دوش گرفتن عراق به بهداری حمله هوائی کرد و ما لخت با شرت مامان دوز فرار برای سنگر گرفتن من که خدایش از خنده مرده بودم همه لخت بدو کی ندو...روحیه دادن به بچه ها خیلی مهم بود .
خلاصه بلا بر طرف شد و پدافند ها خوابیدن و تو بهداری گروه گروه مجروح و بدن های پاره پاره می آید . رفتم جلو دکتر ها چه دلی دارند ؟این گونی برادر فلانی ؟فقط خون و تیکه گوشت . یا حسین غریب.
چشم هایم از سوزش گاز و اشک می سوخت ..
ادامه در شماره آینده به جهت آشنا شدن جوانان با جبهه و ایثار گران
حسین حاجی آقا

نویسنده : حسین حاجی آقا

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل