|  |   |  |   |

بر اساس داستان واقعى

دختر دوازده ساله ای را به عقد مردی در آوردند که او ازدواج کرده بود ویک فرزند هم داشت این زن تعریف که میکرد از شب عروسی خودش میگفت که شب عروسی من چادر مشکی مادرم را دولا کردند و بر سر من انداختندو مرا به خانه بخت بردند و با شوهر رو بچه ی شوهرم زندگی میکردم میگفت که یک زندگی فقیرانه ای داشتیم من علاوه بر اینکه خانداری و بچه داری میکردم در یک زمینی که داشتیم با شوهرم یک اطاق ساختیم و زندگی میکردیم میگفت در این بین مادر شوهرم مریض شد و بچه هایش قبول نکردند که از او نگهداری کننداو را هم به خانه ما آوردند در طی چند سالی که زندگی کردم دارای چندین فرزند شدم حالا من ماندم و این مادر شوهرو این بچه ها و این زندگی که سراسر فقر بود همیشه میگفتم خدایا راضیم به رضای تو و نماز میخواندم و روزه میگرفتم با چه شرایطی خدا میداند و بس او میگفت زمستانهای سابق خیلی سرد بود یخ حوض را می شکستم و هم ظرف می شستم و هم رخت و لباس را مرتب برف و باران بود و من بودم و این زندگی میگفت با وجود اینکه مادرشوهرم سه فرزند دیگر هم داشت دو دختر و یک پسر از او من نگهداری میکردم مادر شوهرم هر روز حالش بدو بدتر میشد رسید به جایی که زمینگیر شد و چند ماهی به این صورت بود تا روزی از دنیا رفت حالا من ماندم و همسرم وپنج فرزندبا فقری که دامن گیر ما بود کم کم بچه ها بزرگ و بزرگتر شدند دخترم که چهارده سال بیشتر نداشت شوهر دادم که شوهرش معتاد بود ولی نگفت به ما شوهرم فهمیده بود و به او گفت تو معتادی او قبول نکرد دروغ میگفت

نویسنده : معصومه عرفانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل