|  |   |  |   |

معلول عشق/بهمن زارع


گلسرخ از دستم روی زمین افتاد. اتوبوس به ایستگاه رسید. مسافران با عجله پیاده و سوار شدند.

گلسرخ پا مال گام های گریزان و بی اعتنا مسافران شد. او در میان نگاه خیره من پیاده شد.

 نه ماه انتظار و کلنجار به ایستگاه پایانی رسید. او مثل هر روز هر روز این نه ماه انتظار بی حرفی و حدیثی بی هیچ جوابی به نگاه منتظر من پیاده شد و رفت. نه ماه گذشته بود.

در این مدت من درون خود بودم و او از پنجره بیرون را نگاه می کرد. ساکت و خاموش گویی که در این دنیا جز آن پنجره سهمی برای خویش قائل نبود. یک ایستگاه قبل من سوار می شد و دو ایستگاه بعد پیاده، نه حرفی بین ما رد و بدل می شد نه حتی برق نگاهی، لبخندی هم در میان نبود تا سپیدی دندانی نمایان شود.کابوس من و همدم او سپید مثل برف بود.

چرا من ندیده بودم. خیلی واضح بود. درست در کنارش نه ماه تمام همدمی داشت که من ندیده بودم. باید باور می کردم. مادرم تکه کلامی داشت که هر بار که من ظرفی را می شکستم آن را تکرار می کرد. _مگه کوری پسر...

 به واقع کور بودم. آخر مگر می شود نه ماه آزگار آن همدم همیشگی اش را ندیده باشم.

روز اولی که او را دیدم خوب به خاطر دارم. مانتو رنگ روشن به تن با شالی به طرح چمن زار روی موهایی لخت سیاهش، باریک و کوتاه و ظریف همچون عروسکی شیشه ای

_کجا دیدیش؟

_تو که باورت نمیشه

  تو اگه بگی میشه

 تو اتوبوس موقع رفتن سر کار

 خب چطور حالیش کردی خاطرش رو می خوای... اصلا چی شد فهمیدی خاطرش رو می خوای... اصلا ...

 ای مرض اصلا... اصلا... اصلا... صبر کن بابا یکی... یکی

هر روز که به خانه بر می گشتم،کارم این شده بود که برای هم خانه ام داوود توضیح بدهم چه شد و یا که نشد.

_طاهر کجا قرار میزاری

_طاهر کجا ها میرید؟

 _طاهر میخوای باهاش ازدواج کنی؟

 _طاهر دستپختش خوب؟

_طاهر در مورد بچه چی باهاش صحبت کردی؟

_طاهر سر کار چی میره؟

طاهر طاهر صدای داوود در مغزم می پیچد طاهر.... طاهر... طاهر...

_اره داوود دستپختش خوب سر کار میره ده تا بچه می خوایم درست کنیم دستش رو گرفتم بردم

کافه چی چی یونا بالا شهر آون بالاها طنین صدای خودم هم در مغزم می پیچد.... دروغ... دروغ.... دروغ... من احمق حتی در مدت این نه ماه همدم او را ندیده بودم حتی عینک دودیش...   

_طاهر جون داوود چه خبر امروز تیپ زدی؟

_بهت میگم ولی شرط داره

_چه شرطی؟ قبول...

_ادکلنت رو بهم بده ای

_به چشم حالا بگو

_دارم میرم سر قرار

_با کی این دختر گل رز

_نه خر شقایق خانم

_اسمش رو آخر بهت نگفت؟ این عجیب نیست که اسمش رو بهت نمیگه؟

 او هیچ چیز را هیچ وقت به من نگفته بود از خودم لجم می گرفت

_بابا برو جلو بهش بگو دوستش داری عاشقشی

_میترسم؟

_از چی؟

_یه وقت آگه محل به هم نده یا که نه شاید

_شاید چی؟

_شاید نامزد داشته باشه

_نداره

_از کجا میدونی؟  

_از دست چپش حلقه نداره

_طاهر گل یادت نره خسیس بازی در نیاری پسر

گلسرخ پا مال شد و شقایق عصا زنان دور شد و رفت.

_نگفته بودی

_چی رو داوود؟

_که طرف ....

_که طرف چی؟

_حالا جوش نیار فقط نگفته بودی پاش مشکل داره

_نه پاش سالم

_خدا رو شکر پس عصا برای چه کارش

_عصاش سفید بود

_خب حالا که چی با رنگ عصاش مشکل داری یا با عینک دودیش راستش رو بخوایی

 منم با این قرتی بازی ها مخالفم، عصا و عینک دودی، ولی اصلا به من چه تو دوستش داری تو عاشقش هستی طاهر چشم هات چرا قرمز؟

طاهر به یاد اتوبوس افتاد که در میان هیاهوی خیابان گم شد.

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل