|  |   |  |   |

نقد اشعار و کتاب های شاعران و نویسندگان

نقدِ رُمانِ «آینه های خندان» نوشته "مهدی محبتی"

در پست قبل ضمن معرفی کتاب یک نگاه کلی و اجمالی، هم به داستان و هم نقدش داشتیم. اکنون بسطِ این نقد تحلیلی در حد توان این دانش آموز ادبیات:

ابتدا خلاصه ای از داستان در حد آشنایی:
نویسنده بعد از معرفی های مقدماتی به طرحِ طرزِ آشنایی هرچه بیشترِ روشنک و حمیدرضا می پردازد و عشقی که کم کمک شکل می گیرد و به اوج می رسد. آنگاه این قصۀ روشنک و حمید و عشقشان، با آن سؤال و دغدغۀ یافتنِ جواب را، زمینه ای می کند برای پیوند خوردن به شیوه ای نو با شروع داستانی دیگر. داستانی انگار راستان در دلِ قصّه ای نه بی غصّه، اما شیرین و عشقی. داستان پیر و هفتاد و دو فرزندش که همه از شاعران و هنرمندانِ این سرزمینند. شاعرانی نامی از دیرباز تا به امروز، به شکلی که گویی همگان، تجسدی دوباره یافته، و در یکجا جمع شده اند: تماشاخانۀ ایرانشهر!
بله! دکتر زریاب در واقع برای یافتن جواب سوال های طرح شده اش، این دو فرزند را به تماشاخانه ای می برد که تازه با آن آشنا شده و صحنه های نمایشش عجیب و باور نکردنی است. و آن رویارویی هفتاد و دو تن از شاعرانِ گدشته و معاصر است که همه در کنار همند و نمایشِ این با هم بودنشان در نُه پرده است. و هر پرده در جایی و فضایی متمایز از قبلی. و هر بار از زاویه ای به این شاعران و به ادوار تاریخی که پشت سر گذاشته اند، پرداخته شده است. اما دو اشتراک اساسی در دو داستان، یعنی داستانِ همان دو دانشجو و آشنایی و ماجراهای بعدیشان که مُدرن نوشته شده و داستان تماشاخانه و اتفاقات درونیش که با قلمی متناسب با زبان شاعرانشان نوشته شده وجود دارد. یکی همان سوال ابتدایی است که برترین شاعرمان کدام است؟ و دوم اینکه بخش نهم داستانِ مدرن ما با پرده ی نهم تماشاخانه در هم گره می خورد و در حقیقت یکی می شود!

شروع بحث تحلیلی:
در اولین رویاروییِ شاعران در تماشاخانه، می بینیم یکی از اولین شاعرانِ نامدارِ گذشته، فردوسی، در برابر یکی از شاعرانِ نامدارِ معاصر، شاملو، قرار گرفته است. فردوسی یی که نمادی است از یک شاعر شدیداً وطن پرست و معتقد به نگاهداشت مرزها و آیین ها در یک طرف، و طرف دیگر شاملویی که پا را از مرزها فراتر گذاشته است و چندان اعتقادی به نگاهداشت مرزها ندارد. بی شک، خلقِ چنین فضا و لحن و گفتار، امری حساب شده بوده و گویای آن است که نویسنده از همان ابتدا خواسته است به قراردادن تضادها در کنار هم، یعنی به گدشته و معاصر و به گفتمانی که در تقابل همند، بپردازد. شاید به نوعی هم بشود گفت: گفتگوی تمدن ها! که البته این فضاسازی چندان بی ربط هم نیست و بنا بر حقایقی بیرونی شکل داده شده است، که اشاره به همان انتقاد هایی است که شاملو از شاهنامه داشته است.
این نمونه ها و دیگر نماهایی از این دست که کم هم نیستند، پلان هایی خیالی اند که از جریان هایی واقعی سوژه گرفته و به اجرا درآمده اند. خوانندۀ (نه چندان آگاه به تاریخ و دانش ادبیاتیِ) این متون، باید بداند که بیشترِ اتفاقاتِ طرح شده در کتاب، و یا به صراحت می توانم بگویم تمام آنها، نمادهایی است برای بیان یک واقعیت بیرونی. اثری کاملا نمادین و برخوردار از انواع صناعات و فنون ادبی. متنی سرشار از سجع و توازن و جناس و تضاد و استعاره و کنایه و تمثیل و تلمیح و مجاز و ... و البته خیال. که برای درک و حظِ بیشترِ آن نیازمندِ آشنایی به دانش های مربوطه و از جمله دانش نشانه شناسی هستیم. ساخت و پرداختِ کلِّی این اثر در داستان پردازی و تصویر سازی ها، ایجاد فضاها، رنگ ها، لباس ها، گفتارها، لحن ها، کِشش ها و کُنش ها و حتا اعداد و اسامی، همه اتفاقی و نیز کاملا خیالی نیستند. بلکه هرکدام رمزی دارد و کُدی چندرقمی، قفلی و کلیدی که دور از دسترس نیست. باید جستجو کرد و دریافت. و این خود یکی از شیرینی های موجودِ این معماگونۀ قابل حل است، و تنها، نیاز به دقت و صد البته جستجویی در تاریخ ادبیاتِ ایران از دیرباز تا کنون، و .. دارد.
برای مثال نام روشنک باید نمادی باشد بر شخصی که امروزی تر است و به اصطلاح روشنفکر، یا نام حمیدرضا به یقین نشانی است برای فردی سنتی تر و به نوعی مذهبی تر. و به عمق داستان که می رویم انگار یکی بیشتر نمادِ صورت است و دیگری معنا. اما انتخاب نام محمود زریاب برای استاد راهنمای این دو دانشجو چندان بی ربط نباید باشد: محمود که مورد ستایش قرار گرفته است و در معرفیـش هم بر این برتری تأکید شده! زریاب هم که جویندۀ زر! ... و صد البته نمونه های نمادین و اشاره ایِ پنهان و آشکار بسیار دیگری که برای فهم بیشتر و بهتر، باید بی شک به آنها توجه داشت. مثل: ایزد بانو و داستانش تا آخر. (تا آنگاه که این ایران بانوی عزیز با مهری سرشار و لطیف بیان می کند که « باید فرزندان را به دندان گرفت و به جگر بست و همۀ خطرات را به جان پذیرفت و به فردایشان رسانید؛ و میراثشان را نیز بهترین خاطره شان ساخت تا بمانند»). و یا تعداد شاعران انتخاب شده که سیزده مَردند و یک زن، و شباهت ظاهری این تعداد به چهارده معصوم. و یا مثلا ذکر تاریخ "بیست و هفتم آبان ماه" برای اتفاقی در داستان، که حساب شده است و اشاره دارد به "روز جهانی صلح" و بی دلیل در اینجا آورده نشده است. و یا مثلا شکل بیان شده برای مغز عجیب دو کودک... که شبیهِ شکل ِ نمادین متحد شدن ملل هاست (آرم المپیک)! ووو که باید خواند و سعی بر شناختِ مفاهیم مورد نظر نویسنده داشت که بی شک لذت خوانش را دوچندان می سازد. چرا که در این صورت، ما تنها خوانندۀ یک رمان عجیب نیستیم، بلکه کشف کنندۀ واقعیتِ دفینه ای هستیم که در سینۀ این کوه خفته است.
اما ترکیب ِ تمثیل وارِ "پیر و هفتاد و دو فرزندش" که از ابتدا تا به انتها، داستان بر حولِ محورِ آن می چرخد: وجودِ یک پیرِ راهنما و این تعداد فرزندانِ شاعر که هر کدام نظری دارند و دیدگاهی و رفتاری گوناگون، می تواند اشاره ای باشد بر وجودِ یک سرزمین و هفتاد و دو ملت، یا یک پیامبر و هفتاد و دو امّت. ضمن اینکه اشاره ای هم می تواند به امام حسین و تعداد یارانِ شهیدش که در راه آزادی و آزادگی و در مسیرِ کمال و تعالی کوشیدند و جان دادند، داشته باشد. خودِ واژۀ پیر را هم که می دانیم در نزد مردم و در ادبیات، اشاره به معانی مختلفی دارد که شاید مهمترین اش می تواند پیرِ زمانه و تجربه باشد. نام زیبای کتاب هم، بی شک مهمترین نمادی است که نویسنده برگزیده و بدان توجه داشته است. صفت و موصوفی استعاری-نمادی که باید از ابتدا تا انتهای داستان به دنبال کشف رمزش بود. این که آینه چیست و خندان کدام؟
در اولین صحنۀ تماشاخانه، می خوانیم که فردوسی می گوید:
«هرآن کس که از مُردگان دل بشست نبـاشـد وُرا نیـکـویی ها دُرسـت»
این و نیز دیگر سخنان فردوسی، که اگر با دقت به داستان بنگریم، بیانگرِ این است که: نویسنده از همان ابتدا دارد حرف آخرش را می زند! و وقتی این نمایِ حرف آخر تکمیل می شود که میدان را به شاملو می سپارد تا بگوید: "جستجوی ایمان تنها فضیلت ماست"... "موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند"... "باید بزرگ بود و آزاد" ... "انسانیت در همگامی با جهانی است که ...". تا آنگاه که در فرارِ فرزندان می گوید: "راستی را اگر از آنچه دارند بهتری می یابند، چرا نباید بگریزند؟"؛ و اینجاست که گویی اولین و محکمترین پتکِ تلنگر بر ذهن ها زده می شود. آری! اگر می خواهیم فرزندانمان رو به بیگانه نیاورند، باید بکوشیم تا بهترین ها را به آنها هدیه کنیم، تا به دنبالِ یافتنِ بهترین ها در جایی غریب نباشند و از آغوش دوست به دامان غریبه نگریزند و پناه نیاورند.
در این مجموعۀ ادبی، برخی مطالب و مفاهیم درخشـش و برق خاصی دارند که ذهن را می رُبایند و درگیر می سازند. و برخی جملات (چه با قلم نویسنده و چه از زبان شاعران و اُدبا) همچون خوش تراشانی خیره کننده اند مشغول رقص و سماع که گاه و بیگاه در پیچ و خم این گلستان جلوه گری های خاص خود را دارند؛ همچنان که بیشتر ترکیب های استعاری و موصوفی و سجعی (برآمده از ذهن و قلم نویسنده) در این میان رقص و آواز و طنازی های شاعرانه و شیرین و پی درپی خویش را دارند. اینک اشاره ای گذرا به بعضی از آن جملاتِ خاص که لایق آنند تا با خطی خوش نوشته شوند و بر دیوار ذهن آویران:
"مگر ادبیات جز صدای مردم است" / "مگر می توان مثنوی خواند و آزادگی نیاموخت؛ عرفان را چشید و به آزادی نرسید" / "انسان ماندن، تجسد وظیفه است" / " تا ریشه در آب است، امید ثمری هست" / " قلب مادر، آیینه دار عشق خدا در زمین است" / " از دانشی مَرد، دور است چنین ناانداخته بریدن" / "همۀ ما اسیر نسل و عصر خویشیم و گرفتار زبان و زمانه ی خود" / "هیچ کس مرا درنیافت، حتا خودم" / "مردمان، اسیرِ تربیتِ امیرانند و امیران، نتیجۀ تربیتِ مردمان" / "مؤثر بگویید و پخته، کم بگویید و پُر" / "برای خود معنایی بساز، باشد که جهان معقول گردد" / "چنان شو که از هستی، مستی بیابی؛ نه از مستی، هستی" /
بعضی از ترکیب بندی هایِ نویسنده چنان دلچسبند که نمی توان از آنها گذشت و بیان نکرد. جملاتی که ضمن برخورداری از فنون ادبی، با خود تصویری را هم برای ما نقاشی می کند که ملموس است و بارها دیده ایم، اما بدین زبان نشنیده ایم:
«خاتونی عبوس، اخبارِ فجایع می گفت.» / «دایره و دف، بی تاب تر از بقیه سرو صورت بر دست ها می کوفتند.» / «جمعی ده نفره با چوب پاره هایی خشک، گرد یا دراز در دست، موجی از نواهای شاد در مجلس ریختند»
نمونه ای از ادبی نوشت های شیرین: (منظور از ادبی نوشت همان قلم زدنِ با صناعات بلاغی است)
« شانزدهم فروردین بود و هوا نیشی گزنده و شیرین داشت، مثل مِهرِ خوبرویان. حمیدرضا صورتش را عمداً بالا می گرفت و از لب ها و نیش ِ دندان هایِ نرم ِ نسیم ِ شمال ِ تهران لذت می برد.»
نمونه برای ادبی نوشت های تلخ ِ شیرین و شیرینِ ترش (دومزه)!:
« صدای خش خشِ خفیف کفش ها و پچ پچ غریب ترس ها و حرف ها در پیچاپیچ ِ پیاپی ِ جاده ای سخت و باریک، در بلندای درّه ای مهیب و تاریک و در سایۀ رقص های اهرمن وار شاخه ها و تلاجن ها و مویه های لذت ناک رودخانه ای تشنه و جوان، میلی سرکش و مبهم در جان جمع انداخته بود؛ و منع و تهدید، لذت رسیدن و رهایی را دوچندان ساخته بود...» /
« حسِّ تازۀ غریبی همه را گرفته بود و از دو سو بر جانشان پنجه می انداخت؛ حسّی مثل میلِ سرکش ِ گناه از پی ِ نیایشی مطبوع و سنگین... حسّی مثلِ بیداری ِ کور و پرزورِ حسّ ِ جفت جویی در حریم ِ حرام ِ حرمی مقدس و معطر.» /
نمونه ای از ادبی نوشت های گزنده و تلنگرانه:
«.. مُـشتی عوام ِ کالانعام که مسیر و بصیرتشان در گرو عرعرِ الاغ است و راه و سیرتشان چون معدۀ کلاغ! این نامردانِ مَردنمایانِ نخبه کُشانِ ساده لوحانِ خریّت خرانِ گاوآیینانی که هرکدام نه یک رای که یک رأس استرند و به شهوت و شکم بسی نزدیک تر از سینه و سرند! خاک بر وجود بی وجود آن شاعرِ بی شعوری که قربانی اینان است.»
نمونه ای از شوخ قلمی های نویسنده:
« زوال ظهر بود و خورشید در وسطِ آسمان از لابلای شاخ و برگِ درختان با تاسیِ کلّه ی نیما و شاعران، سور و ساتِ ترقه بازی خود را راه انداخته بود. اووف، چیزی که زیاد بود کله ی تاس و پیشانی برّاق بود: ترقه های باروتش را می بست به یک نوار نوری ِ بلند و ..»

در این نوشتار، کسانی چون من کم اطلاع، خیلی خوب می توانیم نکته های ریز و به دردبخوری از تاریخ و جغرافیا، یا دانستنی های ادبی و غیره را بیاموزیم و بعضی چیزهایی که قبلا می دانسته ایم را از زیرِ خاکستر فراموشی بیرون بکشیم و با گرمایی تذکروار مرور کنیم و ضمن یادسپاری مجدّد، لذت هم ببریم. که این جمله یکی از آن نمونه هاست: « در مسیر مشهد به توس، از زندان هارون و قبر غزالی رد شدم..»(مثل من هستند خوانندگانی که اصلا از محلِ قبر غزالی بی اطلاعیم). و یا آنجا که می گوید: « قصه و عشق دو شاهبال آدمی است برای رهایی از "سبکی تحمل ناپذیر بارِ هستی"» اگر ندانیم و کمی جستجو کنیم می بینیم که در این جمله اشاره به نام رُمانی از میلان کوندرا (1984) شده که فیلمی هم با همین نام بر اساس این کتاب ساخته شده است. و یا دیگر جا که اشاره ای به یکی از کتاب های رُمان غلامحسین ساعدی دارد: "عزاداران بَیَل". و یا مثلا تلنگری که داستان در همان اولین صحنه تماشاخانه در رویارویی فردوسی و شاملو به ذهن ما می زند، برای یادآوری نقدهای شاملو از شاهنامه؛ که این همه بی شک شیرین است برایمان، چرا که یا چیزی فرا می گیریم و یا دوباره انگار تمام دانسته های ته نشین شده در دریای ذهن، جانی تازه می گیرند و موج وار رو می آیند.
از ویژگی های دیگر، برخورد با واژه های متروک فراوانی است که زمانی رایج در زبان به ویژه نزد اُدبا بوده اند ولی به مرور به دست فراموشی سپرده شده یا دارند می شوند. واژه هایی که در متون قدیم فراوان استفاده می شده است و اینجا گویی دوباره می خواهند خودی نشان دهند و معنا و جانی تازه بگیرند. که البته بیشترشان به اقتضای زبان و زمانۀ گوینده هایشان و نقششان در داستان آورده شده، اما بعضی هم معلوم نیست عامدانه آورده شده اند یا همچنان در زبان گفتار و نوشتار نویسنده جای خویش را حفظ کرده اند. در هر صورت ما در این نوشتار با وفور واژگان کهن و قدیمی تر روبه روییم که با خوانش و فهم معناییـشان در جملات می توانیم به اندوختۀ واژگانی خود و نیز فهم بیشتر متون قدیم بیفزاییم. مثل: "مخّده"، "لاغ کنان"، "ریعان"، "کدّ ِ یمین"، "کریاس" و..
البته لازم به ذکر است که این وفور لغات ثقیل و غیر رایج در زبان امروز، این کتاب را برای بخش قابل توجهی از مردم(که البته اهل کتابخوانی هم نیستند) غیرقابل فهم کرده است. و ممکن است در اثر همین سنگینی کلام و حتا به دلیل استعارات و صناعاتِ فراوان نیز، از گروه مخاطبین این کتاب کم شود. و همان گونه که در ابتدا اشاره شد، گویی این کتاب برای قشرِ دوستدارِ ادبیات و تحصیلکرده در این رشته، نوشته شده و نه حتا هر آشنا به متون ادبی. که این خود می تواند به عنوان ضعف کتاب بیان شود. ولی انتظار است که قشرِ علاقه مند به ادبیات و تاریخ آن، کشش بیشتری نسبت به این کتاب نشان دهند و از خوانشش هم به یقین حظ فراوان خواهند بُرد، چرا که در عینِ خواندنِ رمانی زیبا، به وقایعی عجیب و دور از انتظار اما نزدیک به واقعیت روبروییم! که ضمن هیجان انگیز بودن و نیزدرعین لذت بردن از کلام موزون و شیرینش، به آگاهی و دانش ادبی خواننده هم افزوده می شود.

...
اگر حق یاری دهد، ادامه خواهد داشت
.
با طلب بهترین ها برای شما عزیزان
.

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپ ایمیل