|  |   |  |   |

نقد اشعار و کتاب های شاعران و نویسندگان

نقد شعر پرده آخر. سروده استاد محمد حسن صباغ. نقاد و نویسنده مهرداد بهار


بنام قلم و آنچه مینویسد

سلام بر استاد تمام خوبی ها ، پدر مهربان ،

جناب صباغ بزرگوار

و سلام به شما خواننده عزیزی که وقت خود را به خواندن این نقد می‌پردازید، امیدوارم بتوانم چند لحظه با هم از این سروده که به زیبایی‌ هرچه تمام توسط استاد عزیزم جناب صباغ سروده شده لذت ببریم

شعر پر رمز و راز بی نظیر استاد عزیزم جناب صباغ آن چنان تاثیری بر بنده ی حقیر گذاشت که نا خود اگاه مرا به سمت بازگشایی آن سوق داد ؛ حیف است که چنین سروده ی نابی ، هر چند که مضمونش همواره در ادبیات بوده و خواهد بود ، اما با چنین ساختار زیبایی و جدیدی سر به مهر بماند و تنها عده ای خاص از آن بهره ببرند ؛ پس حقیر با کسب اجازه از محضر شما بزرگوار به خوانشی متفاوت از آن دست زدم ...

باشد که مقبول افتد .

شعر پرده ی آخر در حقیقت نمایشنامه ای است کامل که در آن گفتمان از عناصر اصلی انتقال معنی است . در این جا نوعی مونولوگ به چشم می خورد که ذهن گرایی و عین گرایی در آن به وضوح به تصویر کشیده شده است . لایه های پنهانی و آشکار این گفتگو و نمادهایی که در آن حضور دارد ، خواننده را به مضمون مورد نظر سوق می دهد . در حقیقت ما شاهد نوعی واگویه ی درونی هستیم که شاعر در تنهایی خودش با خودش انجام می دهد ... او که دل خسته از دورانی است که در آن به سر می برد ( یعنی سال های پیری و فرسودگی ) در پی گفتگویی با جوانی خویش (که چون آرمانی است که همواره امید بازگشتش را دارد) ، به فرافکنی می نشیند و در ذهن و خیال خویش این دوران را دوران بسی عافیت و آسایش می داند اما با نهیب جوانی به خود می آید که این چنین نیست .بیت آخر و اشاره ی به جایی که به داستان صادق چوبک شده موید همین مطلب است که جوانی از دست رفته باز گشتی ندارد و تنها پیری در کنار ان می نشیند و نا امیدانه به نبش قبر گذشته می پردازد : « مرگ لوطي به او آزادي نداده بود. فرار هم نکرده بود. تنها فشار و وزن زنجير زيادتر شده بود. او در دايره‌اي چرخ مي‌خورد که نمي‌دانست از کجاي محيطش شروع کرده بود چندبار از جايگاه شروع گذشته. هميشه سر جاي خودش و در يک نقطه درجا مي‌زد.
اکنون ديگر کاملا خسته و مانده بود از همه جا نااميد بود. هر جا رفته بود رانده شده بود. تنش مورمور مي‌کرد. دست و پايش کوفته شده بود. راه رفتن ديروز و تشويش بي دودي و زندگي نامأنوس امروز از پا درش آورده بود.
با ترديد و نااميدي آمد زانو به زانوي لوطي‌اش گرفت نشست و سرگردان به او نگاه مي‌کرد. اندوه سرتاپايش را گرفته بود. نمي‌دانست چکار کند. اما آمده بود که همان جا پهلوي لوطي‌اش باشد و نمي‌خواست از پهلوي او برود. و لوطي‌اش که بجاي زبانش بود و پيوند او با دنياي ديگر بود مرده بود.

لوطی میمیرد

وانتر معتاد به سختی امرار معاش می کند

داستان از این به بعد

بدون لوطی ادامه دارد ........




برگرفته از داستان لوطی که انترش مرد ؛

(از صادق چوبک )

و اما نگاهی اول به سروده میاندازیم


پرده ء آخر


خواب دیدم; آرمانم , پشت در.
ایستاده ; گریه کرده ; در زده .
گوش من , کر بود ; سنگین و خرف
تا , شدم بیدار; دیدم پر زده.
ماندم ; و نا سازی اندیشه هام
هر کدامش , نغمه ای دیگر زده
آرمان رفته ام , برگشته بود.
نا شناس و پرده ء آخر زده
روزگار رفته , با شوری جوان
هیب خورشیدی ز مغرب سر زده.
هر چه می گفتم : دهن می کرد کج.
با تمسخر , میهمان سر زده.
نیشخندی زد; کجایی؟ پیرمرد !!
پیری ام جرمی است ; از من سر زده
گفتم : از جانم چه می خواهی ؟ جوان !.
مرده ام ; گم شو ; برو ; پرپرزده!!
کلبه ی شعری ; و آبی ;, دانه ای.
شاعرم ; من , دیگدان , از زر زده
عافیت از من مگیر; ای ... سوخته.!
کنج گنجم ,خفته ام چنبر زده.
بانگ زد ; موی سرم بگرفت ; و گفت .
خاک ! بر سر؟ لوطیی , انتر زده.

(استاد محمد حسن صباغ کلات)

حال بعد از خواندن سروده به باز کردن ابیات این سروده میپردازیم تا لذت بیشتری ببریم


بیت اول:

خواب دیدم; آرمانم , پشت در.
ایستاده ; گریه کرده ; در زده .

آرمان به معنی ارزوی بزرگ است هر انسانی چندید آرزو میتواند داشته باشد که بزرگترین آن را آرمان مینامند در این بیت شاعر سعی دارد تصور خواب خود را چنین بیان کند که در خواب دیدم یکی از بزرگترین آرزوهایم با خیال آزرده در حال برآورده شدن است..البته و رنج و به زحمت در حال تحقق میباشد.

بیت دوم:

گوش من , کر بود ; سنگین و خرف
تا , شدم بیدار; دیدم پر زده.

در این بیت اشاره ی شاعر به غفلت خویش است در زمانی که آرمان او به سختی در حال تحقق بود به خاطر غفلت او بخت از وی برمیگردد و آرزویی که با مشقت در حال تحقق بود از بیت رفت

بیت سوم:

ماندم ; و نا سازی اندیشه هام
هر کدامش , نغمه ای دیگر زده

و بعد از اینکه غفلت باعث شد تا آرزوهاییم فناشود هر لحظه فکری جدید به ذهنم خطور میکند و راهی جدید جلوی راهم قرار داده به صورتی که زندگی من از حالت هماهنگی خارج گشته تا اینجا اشاره ی شاعر در همان جمله ی معروف یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی خلاصه میشود اما با توجه به اینکه تمام این مسائل در خواب صورت گرفته جنبه ی اندرزگونه به خود گرفته که بسیار هنرمندانه بیان شده.

بیت چهارم:

آرمان رفته ام , برگشته بود.
نا شناس و پرده ء آخر زده

در این بیت شاعر آرمان خود را به شخصی ناشنای تشبیه کرده که برای آخرین بار سعی در تحقق خود داشت اما او دست رد به سینه اش زد و ندانست آرزوی پیشین خود بوده در این سروده تشبیهات بسیار زیبا به تصویر کشیده شده که یکی از نقاط قوت این سروده میباشد.

بیت پنجم:

روزگار رفته , با شوری جوان
هیب خورشیدی ز مغرب سر زده.

در این بیت شاعر خود را پیرمردی میداند که در مراحل مختلف نشان می دهد .زندگی را

از کودکی نوجوانی جوانی و
جوانیش برمی گردد و به او می گوید برخیز و قیام کن سکوت خود را بشکن و انقلاب کن ولی او راضی نمیشود اشاره خورشید از مغرب سر زده به روز قیامت است به زبان ساده آرمان را به نادانهایی تشبیه نموده که با نادانی باعث عصبانیت دیگران میشوند و این نادانی تاحدی ادامه پیدا میکند که مخاطب از دست آنها به تنگ آمده و عصبانیت خود را به خورشید روز قیمات تشبیه کرده که به جای مشرق از مغرب طلوع میکند و در مشرق غروب...

بیت ششم:


هر چه می گفتم : دهن می کرد کج.
با تمسخر , میهمان سر زده.

در این بیت شاعر در قافیه از جناس استفاده کرده در {سر}که هم قافیه تکرار شده اما چون مفهوم تفاوت دارد جناس محسوب شده و بسیار به کارگیری آن در شعر زیباست آرمان به مهمان سر زده ای تشبیه گردیده که هر چقدر از او خواهش کرده برگردد با تمسخر رد میکند و برنمیگردد اشاره ی شاعر به این مهم است که گاهی فرصتها در زندگی فقط یکبار پیش می آید و خواب غفلت باعث از دست رفتن آن است.

بیت هفتم:

نیشخندی زد; کجایی؟ پیرمرد !!
پیری ام جرمی است ; از من سر زده

در این بیت هم در قافیه از جناس استفاده شده آرزو با تمسخر برنگشتن خود را پیری قید میکند به زبان ساده تر میتوان گفت که آرمان شاعر بهانه ی برنگشتن خود را پیری شاعر ذکر کرده و به او میگوید این ارزو برای جوانان است و پیری جرمیست که دیگر باعث برآورده شدن این ارزو نخواهد شد

بیت هشتم:

گفتم : از جانم چه می خواهی ؟ جوان !.
مرده ام ; گم شو ; برو ; پرپرزده!!

در این بیت شاعر اشاره به دارد که زمانی که از برگشن او نا امید گشته است به او گفت حالا که تو جوان هستی و من پیرمرد دیگر تو را نمیخواهم تو آرزوی جوانی بودی و دیگر تو را نمیخواهم با لحنی بسیار تند و {پرپرزده}در اینجا به معنی نفرین است که ممکن است در خوانش اشتباه خوانده شوددر نگاه اول

بیت نهم:

کلبه ی شعری ; و آبی ;, دانه ای.
شاعرم ; من , دیگدان , از زر زده

در این بیت شاعر پیر در جواب آرمانش به او میگوید اکنون آرزوهایم را در شعرم میبینم و ارزوهای گذشته برای من معنایی ندارد و اشعارم را جایگزینی برای تو خواهم کرد در جواب طعنه های آرزویش

بیت دهم:

عافیت از من مگیر; ای ... سوخته.!
کنج گنجم ,خفته ام چنبر زده.

شاعر در این بیت تجربیات خود را در زندگی به گنجی تشبیه کرده ارزوهای سوخته اش را چنین میگوید که تجربیاتم برای من چون گنجی است که مانند مار بر این گنج چنبر زده ام در این بیت دو نکته را باید توجه داشت اول اینکه تفکر به آرزوهای سوخته و نابود شده فقط باعث رنج میشود و بهتر آن است حسرت چیزی را که از دست داده ای مخور و نکته ی دیگر تجربیات مانند گنجی بزرگ است که باید قدر آن را دانست که هنرمندانه در یک بیت گنجانده شده است.

بیت یازدهم:

بانگ زد ; موی سرم بگرفت ; و گفت .
خاک ! بر سر؟ لوطیی , انتر زده

در این بیت پیام بسیار زیبایی نهفته است اشاره ی شاعر در این بیت به داستان {لوطیی که انترش مرد}نویسنده صادق چوبک دارد..مفهوم این بیت چنین است که آرمان شاعر در خواب با خشم بر او میگوید از امروز تو بیچاره گشتی چون بازیچه ی دست آموزان خود شدی که منظور آن است بیچاره ترین مردم آنان هستند که بازیچه ی دست آموزان خود شوند مثال داستان صادق چوبک اشاره به آن دارد که آن لوطی در پایان بازیچه ی حیوان دست آموز خود شد

امیدوارم توانسته باشم لحظات شیرینی‌ با خواندن مجدد این سروده و نقد این اثر ارزشمند برای شما خواننده محترم فراهم آورده باشم.

ارادتمند تک تک شما

کوچک مهرداد بهار

یا حق حق علیست

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپ ایمیل