|  |   |  |   |

نقد اشعار و کتاب های شاعران و نویسندگان

نگرشی در سروده ی ( صدای روشن بال ) آقای مهرداد بهار.نویسنده و نقاد، رامینا سلطانی

ضمن عرض ادب و احترام به شما خواننده ی گرامی این نقد

همان طور که ملاحظه می کنید ؛ شعری کوتاه در قالب غزل نوین اما بسیار بسیار پر محتوا از استاد عزیزمان جناب بهار خواندیم. آیا می توان چنین شعر عمیقی را دید و لب فرو بست ؟ هر چند که ظاهر این شعر هم آنقدر زیباست که می توان به راستی لذت وافری از آن برد و به لایه های درونی آن کاری نداشت ؛ اما دانستن ژرف ساخت آن لذتی بیشتر نصیب خواننده خواهد کرد ، حتی اگر این لایه های درونی ساخته ی ذهن شاعر نباشد ( هرچند که این امر با توجه به بیوگرافی شاعر و اشعار عرفانی ارسال شده توسط ایشان ، بعید به نظر می سد .)
و اما با بینش های متفاوتی که خود داشتم ، صلاح در آن دانستم که این سروده را به صورتی ساده و قابل فهم برای تمامی اقشار بازگشایی نمایم و کمی دور گردم از نقد و بررسی آکادمیک شعر .

و اما شعر :

صدای روشن بال

لجن گرفته چون مرداب؛ در انتظار پژمردیم
ولی تو را ای آئینه ؛ به دست باد نسپردیم

میان آدمکهائی ؛که جانشان سترون بود
چه سالهای غربت زا؛ بدون هم به سر بردیم

در آسمان که می دانست ؛ دویدن و رسیدن را
به انتها چه امیدیست ؟! ؛ که ابتدا زمین خوردیم؟!

چه عشق های مشکوکی؟!هزار سنگمان بادا!
که آبروی دل ها را ؛ انار گونه فشردیم!

سکوت سایه افکنده است؛ تو ای صدای روشن بال
تو ای سرودملائک ؛ بیا که بی تو افسردیم
مهرداد بهار



حال چند لحظه ای با هم به بررسی این سروده می پردازیم:

این شعر ، در ساختار کلی خود ؛ نشانی است از وادی حیرت ! شاید در نگاه اول این صحبت من کمی عجیب و ناپخته به نظر برسد اما کاملا به آن ایمان دارم و بر اساس نشانه های بسیار آن را یافتم که در ذیل به آن خواهم پرداخت .
سبک این شعر به شعرهای عرفانی سبک صائب بسیار نزدیک است و حال و هوای آن را به خاطر می آورد.

اما بیت اول
همان گونه که دوستان نیز فرموده اند بسیار با صلابت وطوفانی است ... در این بیت آیینه منادا قرار گرفته است ... اما این آیینه چیست ؟
در حقیقت در ادبیات فارسی ما آیینه همواره حضور داشته است و معانی متفاوتی از آن برداشت می شود ؛ برای مثال گاه آیینه نمادی است از خود بینی و خود پرستی ( از قضا آیینه ای چینی شکست ... در جواب : خوب شد اسباب خودبینی شکست ...)
گاه آیینه نمادی است از کسی که بی محابا خوبی ها و زشتی ها را بروز می دهد ، (هرچند که گاه این صفت برازنده نمی باشد انسان نمی باشد و می بایست گاهی نیز راز دار بود): غافل زخوب و زشت شدن، شرط محرمی است / زین بیش گیرم ایینه بودی، کنون مباش

گاه مقصود از آیینه همان معنای اسطوره ای اش است ؛ نمادی برای آگاهی از آینده یا غیب ... چیزی شبیه به جام جهان بین جمشید یا کیخسرو یا آیینه ی سکندر...


اما از نظر عارفان :
«عارفان این کلمه را به استعارت به معانی متعدّد می گیرند و اغلب به معنی قلب انسان کامل است و انسان را از جهت مظهریّت ذات و صفات و اسما آینه گویند و این معنی در انسان کامل که مظهریّت تامّه دارد اظهر است.» (فرهنگ معارف اسلامی، ذیل آینه)
در اشعار عرفانی به خصوص در شعر بیدل و مولانا ،آیینه را محل جلوه گاه ذات باریتعالی می دانند. «درمعنای دیگر، دل انسان وحتی خود انسان نیز که جلوه های ذات خدا درآن منعکس میگردد،به آیینه تشبیه شده است. بیدل میگوید: بیدل، آیینه ی معشوق نما، در بر توست / این نیازی که تو داری، نشود ناز، چرا ...
در واقع قلب انسان،آیینه ای است که معشوق،جلوه ی خود را در ان تماشا می کند.عارفان،صفات قلب آدمی را با روشنی وپاکی آیینه تشبیه می کنند.ومی گویند که هیچ شیء و پدیده ای که( عینی یا ذهنی ) باشد، نمی تواند بهتر از آیینه، نمایندگی از صفای قلب انسان کند.چنانکه می دانیم عرفا،برغم فلاسفه وعلمای علم کلام،جهان را مظهر(تجلی) می دانند.یعنی اینکه جهان، بایک تجلی حق،بوجود امده است (البته عار فانی که معتقد به وحدت الوجود هستند ) و این راز خلقت،(عشق) است:
در ازل پرتو حسنت ، ز تجلی دم زد / عشق پیدا شدو اتش،به همه عالم زد (حا فظ )
یعنی جهان از عشق به وجود امده است وبا نیروی عشق،باز می گردد هر چند اهل فلسفه وعلم،راز پیدایش جهان را« خلقت» می دانند که در ان ، عقل،علم و تجربه ، نقش خود را دارند ؛ اما در عرفان،( عشق )، نقش اساسی را دارد.عشق،یعنی همان جوهره ای که خداوند از آن،انسان را افرید تا با آن بتواند سیر الی الله کند.
با این که گفتم،«آیینه» می تواند مظهر و یا نمادی از جلوه گاه باشد.» اما این دل جایگاه پاک ترین و ناب ترین هستی آدمی است ... و آن چیزی نیست جز روح ... روحی که سال ها در جوار خداوند زندگی کرده بود و به صد هزار ناز پرورش یافته بود ...( مرصاد العباد ؛ فصل تعلق روح به قالب )

با این مقدمه می توان به راحتی به تفسیر شعر پرداخت :

لجن گرفته چو مرداب ، در انتظار پژمردیم / ولی تو را ای آیینه به دست باد نسپردیم ...
آب مظهر پاکی و صفاست ... زلال است و جاری اما همین آب آن گاه که راکد شود می گندد ... زلالی اش را از دست می دهد و می شود مرداب ... دل نیز این چنین است ؛ لوحی است پاک و زلال اما چون آیینه که گاه زنگار می گیرد و کدر می شود آن را هم از کدورت گریزی نیست ...
راکد شدن دل، مملو شدنش از صفاتی است که شاید بهترین واژه برای بیان این صفات همان باشد که فردوسی گفت « آز»
آز مظهر تمامی صفات بد انسانی است و چیزی است که صفای دل را می گیرد و دل را می میراند ( مردابی از آن می سازد...)

انتظاری که شاعر از آن صحبت می کند همان دیدار معشوق است ( خدا ) همان نعمت وصالی است که در ازل ، مزه ی ان را چشیده و اکنون در حسرت آن است ...
شاعر هرچند که دلش را زنگار گرفته می بیند اما معتقد است که اصل را از دست نداده ( عشق را ) و(روحی) که هنوز هم از روزهای ازل یاد می کند و به رسیدن به معشوق امید دارد و برای آن می تپد...

جدایی روح از بارگاه الهی و ساکن شدنش در قالبی تهی و بسیار خلل پذیری به نام بدن و دور شدن از جوار قرب خداوند مضمون اصلی بیت دوم است :
( میان ادمک هایی ، که جانشان سترون بود / چه سال های غربت زا بدون هم به سر بردیم)

هبوط آدم از بهشت(مقصود عالم علوی و جوار حضرت دوست است ) تنها یک داستان نبود ؛ هرچند که بسیار رمزآلود است آن ، اما اگر کمی دقیق نگاه کنیم این هبوط، هر روز دارد تکرارمی شود . هر روز انسان ها به نحوی دور و دورتر می شوند از ذات حق ... گویی دیگر آن عشق ازلی از شور افتاده است... شاید سترون شدن جان ها اشاره ای به این موضوع باشد .

بیت سوم
مصرع اول تلمیحی است به داستان بار امانت و شانه خالی کردن فرشتگان از پذیرفتن آن و قبول ان توسط آدمی چراکه او لبریز بود از عشق چیزی که در درون فرشتگان نبود ...( در آسمان که می دانست دویدن و رسیدن را ... )

و مصرع دوم تلمیحی به گناه حضرت آدم و رانده شدنش از جوار حق است ( در ابتدا زمین خوردن ) و همین گناه باعث شد که انسان همواره در ناخودآگاهش این مجازات را ابدی بداند و رسیدن به معشوق را دست نایافتنی ... ( به انتها چه امید است ...)


گرفتار شدن انسان به روزمرگی ها و دل بستن به آن ( عشق های مشکوک) اگر بیشتر از گناه ابلیس مجازات نداشته باشد کمتر از آن نیز نمی تواند باشد ... مایی که در ازل پیمان بسته بودیم با معشوقمان چرا این پیمان را در ازای بت های ظاهر فریب زندگی شکستیم ... آیا سزای ما سنگسار شدن نیست؟! چون ابلیس یا چون انسان زناکار؟ ( چه عشق های مشکوکی ، هزار سنگمان بادا)

در حقیقت ما آبروی عشق را با این کار بردیم ... آبروی عاشق را ... انار تا هنگامی ارزشمند است که یاقوت گونه بدرخشد اما وقتی در دست یا زیر پا له شود دیگر زیبایی ندارد و ارزش یاقوت را نیز ... آیینه تا زمانی مورد توجه است که گرد و غبار روی آن ننشسته باشد و زنگار نگرفته باشد ... حکایت دل نیز غیر از این نمی باشد ... دل تا زمانی جایگاه جلوه های حق است که لایق آن حضور و لایق آن حضرت باشد...

اما آیا این گونه است دل هامان؟؟ شاعر با توجه به عشق های مشکوک و مطالب که در ابیات بالاتر آورده است معتقد است که آبروی دل را برده ایم( که آبروی دل ها را انار گونه فشردیم)


در بیت آخر ، با انسانی مواجه هستیم که آرزوی مرگ می کند ... این تعبیر از صدای روشن بال فرشتگان و سرود ملائک به خوبی قابل فهم است ...( اشاره هایی که در دین مبنی بر حضور فرشتگان در هنگام نزع جان)

این آرزوی مرگ هرچند به نظر می رسد که منشأ اصلی آن افسردگی و خستگی است اما در حقیقت شوق شاعر است برای رسیدن به حضرت دوست ... بال های سنگین او اجازه ی پرواز را نمی دهد و به همین دلیل است که برای پرواز از مرگ مدد می جوید . در روایات بسیار امده است که « مرگ کفاره ی گناهان هر مومنی است ؛ مومن به واسطه ی مرگ پاک و تطهیر و تزکیه می شود » ( امام هادی ، امام صادق و سخنی از حضرت محمد به روایت حضرت علی ) . در واقع مرگ تنها راه انتقال و رسیدن به ذات حق و عشق الهی است .


اما مسئله ی حیرت که در ساختار کلی شعر مطرح است : در حقیقت وادی حیرت در عرفان منزل ششم از منازل هفت گانه است ... این که انسان بعد از ، طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا ، توحید ، تازه به وادی حیرت می رسد نکته ایی است ظریف : در حقیقت هر چه آگاهی انسان و ناتوانی او در کشف رازهای زندگی اش بیشتر می شود ، حیرت نیز پر رنگ تر جلوه می کند ... آدمی از به وجود آمدنش ، از زندگی در جهان فناناپذیر ، از رانده شدنش از بهشت ، از زندگی در دنیای فنا پذیر و از بازگشت به دنیای فناناپذیر همواره در حیرت بوده است و اگر به این کشف نایل آمد و این چیستی ها را فهمید ، دیگر به وادی فنا پای گذاشته ... فنای فی لله و دیگر نامی نمی توان برای آن متصور شد.
شاعر زندگی اش را ( زندگی در بعد فرازمانی ) مرور می کند ... از عشق ازلی و افرینش... تا هبوط ... تا گرفتار شدن به زمین و امیال آن ، تا بی قراری های روح برای بازگشت و مدام بر حیرتش افزوده می گردد و جوابی برای ان به غیر از مرگ( فنا ... فنا فی لله ) نمی یابد ؛ چرا که مرگ انتقالی است به اصل خویشتن ... به ازلی که از آن آمده و ابدی که بر آن وعده داده شده است ... وتنها این گونه است که می توان ندای انااحق داد ...
امیدوارم توانسته باشم لحظاتی شیرین ، با خواندن این سروده و بررسی آن برای شما خواننده ی گرامی محیا کرده باشم
با تقدیم احترام
رامینا سلطانی







بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپ ایمیل