|  |   |  |   |

کتاب های شاعران فارسی زبان معاصر و کهن

شماره ٧٣٠: آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است

آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده استبـرق در خـانـه ام از نـور چـراغ افـتـاده اسـت
نیشـتـر می شـکند در جـگرم موی سـفـیدرعشه از خنده صبـحم بـه چراغ افتاده است
آتـشـم در جـگـر از دیـدن خـورشـیـد افـتــادیارب این پنبـه خونین ز چه داغ افتاده است؟
این سیه مستـی از اندازه می افزون استچشم میگون که بر چشم ایاغ افتاده است؟
بــاده زنـگ از دل مــیـنــا نـتــوانـســت زدودتــیـرگـی لـازمـه پــای چــراغ افـتــاده اســت
صـائب از خــامـه مـن عـنـبــر تــر مـی ریـزدفـکـر آن زلـف مـرا تـا بـه دمـاغ افـتـاده اسـت

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج

چاپ ایمیل