یا من قریرة مقلتی لقیاک غایة منیتی

هر شب که خواجو را ز غم گرینده یابی چون قلمبـر دفتـرش بـینی رقم هذا نصیبـی لیلتییـا مـن قـریرة مـقـلـتـی لـقـیـاک غـایـت مـنـیـتـیتـذکار وصلک بـهجتـی ه…

هر شب که خواجو را ز غم گرینده یابی چون قلم بـر دفتـرش بـینی رقم هذا نصیبـی لیلتی
یـا مـن قـریرة مـقـلـتـی لـقـیـاک غـایـت مـنـیـتـی تـذکار وصلک بـهجتـی هذا نصیبـی لیلتی
از تـاب دل شب تـا سحر لب خشک دارم دیده تـر آری چه تدبـیر ای پسر هذا نصیبی لیلتی
گـر همچـو شـمع انجـمن آتـش زنم در جـان و تـن عیبم مکن ای سیمتن هذا نصیبی لیلتی
قلبـی غریق فی الحـوی روحـی حـریق فی النوی قد ذبـت فی نار الهوی هذا نصیبی لیلتی
در مدح سلطان جهان بـاشم چو شمع آتش زبـان زیرا کـه از دور زمـان هذا نصـیبـی لـیلـتـی
بــاشــد دعــایـش کـار مـن ســودای او بــازار مـن مکتـوب بـرطـومار من هذا نصـیبـی لیلتـی

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج