|  |   |  |   |

 

 

  • قالب های شعر فارسی
  • آرایه های ادبی
  • اوزان شعر فارسی
  • مقاله های ادبی
  ترجیع بند: ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه ...
  آرایه ابداع: هر گاه در عبارتى، چند صنعت بديعى آورند، آن را ابداع نامند: وَ قِيلَ يٰا أَرْضُ ...
  • شعر انتظار
  • اشعار عاشورایی
  • شعر مقاومت
  • شعر طنز
  • شعر کودک

گريه وزاري در مثنوي

پيشگفتار

قال ربكم الذي ادعوني استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين (سوره مومن آية 62)
خداوند در آيه ي كريمه فوق به اين مطلب اشاره مي كند كه دعا و زاري به درگاه خداوند عبادت است .
خداوند متعال بواسطه ي دعا كردن مي خواهد صفت رذيله ي كبر را در انسان از بين ببرد- و گرنه خداوند غني ، احتياجي به دعا و عبادت ما ندارد-و در جاي ديگر مي فرمايد :
ان الانسان ليطغي ان راه استغني (هرگاه انسان خود را غني ديد طغيان مي كند) دراين آيه خداوند نمي گويد كه هر وقت انسان غني شد علم طغيان بر مي دارد بلكه مي گويد هر گاه خود را غني ديد يعني همان كبر و خود بيني .
پس غنا و ثروت تنهاعلت وجود كبر وخودبيني در انسان نيست بلكه چه بسا افرادي كه سواد كافي و يا ثروت آنچناني هم ندارند خود را غني ببينند و تكبر وزرند و طغيان نمايند.
خدا با تشويق بندگان به عبادت و بيم دادن تاركان آن مي خواهد اين روحيه ي غرور و تكبر را درانسان بشكند.
وقتي به ادعيه ي ائمه عليهم السلام نظر مي افكنيم مي بينيم كه دعا درفرهنگ آنها :
يك سرود است ، عاملي براي تحريك نفس و تقويت كنندۀ روحيه و تلقين ، وسيله اي براي تعليم و تذكير، مبارزه با ظلم، طلب استغفار، توفيق خدمت و شكر ، تمناي توام با تربيت ، خواستن اصلاح و كمال نفس و انجام وظايف .
اصولأ نيايش ها دو گونه اند:
1-نيايش انسانهاي معمولي كه داراي خواسته هاي معموليند.
2-نيايش انسانهاي ممتاز كه خدا را عاشقانه مي پرستند و از راز و نياز با او لذت مي برند.
نيايش تنها وسيله اي براي كسب نيازمنديها نيست بلكه خود تجلي يك عشق است، همانطور كه الكسيس كارل مي گويد:
همه ي دعاها بر دو اصل مبتني هستند : 1- فقر 2- عشق
دعا و زاري به درگاه خداوند جبران كننده ي ضعف انسانها و گريزازمسئوليت نيست بلكه تقويت كنندۀ قدرت انساني و ادامه دهنده ي كار مثبت و تلاش سازنده ي فرد در ساختن زندگي فردي و اجتماعي وي مي باشد. دعا در كنار كار و مسئوليت نيست بلكه دعاي اسلامي پس از مسئوليت و در ادامه رنج و كار و صبر وجود دارد . نمونۀ بارز آن زندگاني معصومين ما مي باشد كه روزها بكار و تلاش و جهاد و مبارزه مي پرداختند و شبها به دعا و مناجات.
امام علي (ع) روزها با دست مبارك خود چاه مي كند و حفر قنات مي كرد و نخل مي كاشت و زمان جنگ در صف اول شمشير مي زد ودرحالي كه شبها تا صبح به نيايش و دعا و زاري به درگاه خداوندمشغول بود .
دعای مولانا:
اي خدا زاري زتو رحمت زتو
رحمتت با زاري ما كرده خو
اين دعا هم بخشش و تعليم توست
ورنه در گلخن گلستان از چه روست
هم دعا ازتو اجابت هم زتو
ايمني ازتو مهابت هم زتو

گريه و زاري در مثنوي

1- ديدگاه مولانا در مورد زاري
2- زاري هاي خود مولانا

ديدگاه مولانا در مورد زاري
واژه هايي كه مترادف با معناي زاري در مثنوي آمده : گريه ، ابتهال ، اشك ،چشم تر، آب ديده، بكا ،لابه، تضرع و زاري
زاري در لغت : ناله و گريه
زاري مجازأ ناله اي حزين كه از فرط اندوه يا سختي مرض خيزد.
ديد از زاريش كو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل
1/108

كليه اعمال و گفتار و كردار انسان از انفعالات و احوال دروني سرچشمه مي گيرد و انسان كامل و مرد واصل مي تواند از روي حركات و اعمال خارجي بر احوال باطن استدلال كند و كيفيات روحي انسان را بشناسد.

فلسفه زاري :

1- توجه به نقص انسان و رفع آن و هدايت بسوي كمال
مي دانيم كه آدمي ناقص است حس احتياج و نقص ، مستلزم سوز دل و نياز است بدين مناسبت مولانا ما را به اين نكته آگاه مي سازد تا نيازو احتياج خود را همواره پيش چشم داشته باشيم و مغرور و خود پسند نشويم و پيوسته از خداوند بخواهيم كه ما را بر رفع نقص و نيازمندي خودمان مدد فرمايد و تقصير ما را كه زاده نقص است ببخشد اشك و گريه از سوز دل بر مي خيزد و مراد مولانا همين معناست و گرنه آب چشم رياكاران هيچ سود نمي دهد بلكه بر تيرگي دل آنها مي افزايد.
زين سخن گر نيستي بيگانه ء
دلق و اشكي گير در ويرانه ء
زآنك آدم ز آن عتاب ، از اشك رست
اشك تر باشد دم توبه پرست
بهر گريه آدم آمد بر زمين
تا بود گريان و نالان و حزين
1/1632
غريزه خويشتن دوستي و خود خواهي انسان را به كوشش در رفع نقص و نيل به كمال وا مي دارد و غفلت از كمبود فضيلت و يا عدم اعتقاد به وجود آن ، موجب آن است كه انسان درصدد تكميل نفس خود نباشد بنابراين مي توان گفت كه ديدن نقص خود و زاري كردن بدرگاه خدا اعانتي است كه حق تعالي نسبت به بندگان خود مي كند.
چون خدا خواهد كه مان يار ي كند
ميل ما را جانب زاري كند
اي خنك چشمي آن كه گريان اوست
اي همايون دل كه آن بريان اوست
آخر هر گريه آخر خنده ايست
مرد آخر بين مبارك بنده ايست
1/817
چون گريه و زاري از رويت نقص بر مي خيزد و آن آدمي را به طلب كمال مي كشاند بنابراين عاقبت آن مسرت و شادماني است كه از حصول مراد بدست مي آيد علاوه بر آنكه احوال و شوؤن حيات هيچيك پايدار نيست و خوشي و سختي متعاقب يكديگر مي رسد و پايان رنج بناچار راحت است .
2- ايجاد صفا و روشني ضمير
زابر گريان ، شاخ ، سبز و تر شود
زآنك شمع از گريه ، روشن ترشود
2/408
3-ايجادسبزي و خرمي در جان انسان و آماده شدن دل براي مشاهده حق
هر كجا آب روان ، سبز ه بود
هر كجا اشكي دوان ، رحمت شود
باش چون دولاب نالان چشم تر
تا ز صحن جانت بر رويد خضر
1/820

4- بيداري باطن وايجاد توجه و لطف حق
زاري و گريه قوي سرمايه ييست
رحمت كلي قويتر دايه ييست
دايه و مادر بهانه جو بود
تا كه كي آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرش پديد
گفت ادعوا الله بي زاري مباش
تا بجوشد شيرهاي مهرهاش
2/1951

منشاء زاري :
1- عالم غيب
ما چو چنگ ايم و تو زخمه مي زني
زاري از ما ني ، تو زاري مي كني
1/598

ونيز: 5/1330، 3/2221، 5/1308،5/3952
2-القاي مشيت حق
پروردگار گاه مشيت خود را بواسطه دعا و زاري بر زبان افراد جاري مي كند.
همچنين مي رفت بر لفظش دعا
آن زمان چون مادران باوفا
اشك مي رفت از دو چشمش و آن دعا
بي خود از وي مي برآمد بر سما
آن دعاي بي خودان خود ديگرست
آن دعا زو نيست گفت داورست
آن دعا ، حق مي كند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه مخلوق ، نه اند رميان
بي خبر زآن لابه كردن جسم و جان
3/2217


3-عجز بشر و شهود عجز
اين نه جبر، اين معني جباريست
ذكر جباري براي زاريست
زاريء ماشد دليل اضطرار
خجلت ما شد دليل اختيار...
حسرت و زاري گه بيماريست
وقت بيماري همه بيداريست
1/618
4-عشق
من ميان گفت و گريه مي تنم
يا بگريم يا بگويم چون كنم
گر بگويم فوت مي گردد بكا
و رنگويم چون كنم شكر و ثنا
مي فتد از ديده خون دل ، شها
بين چه افتاده است از ديده مرا
اين بگفت و گريه درشد آن نحيف
كه بر او بگريست هم دون هم شريف
از دلش چندان برآمد هاي و هوي
حلقه كرد اهل بخارا گرد او
خيره گويان ، خيره گريان ، خيره خند
مر دو زن ، خرد و كلان ، حيران شدند
شهر هم همرنگ او شد اشك ريز
مرد و زن در هم شده چون رستخيز
3/4709
ونيز: 3/1407

5-هجران وفراق
گريه از هجران بود يا از فراق
با عزيزانم وصال است و عناق
3/1821

6-ترحم و دلسوزي
صالح از خلوت بسوي شهر رفت
شهر ديد اندر ميان دود و تفت
ناله از اجزاي ايشان مي شنيد
نوحه پيدا نوحه گويان ناپديد
ز استخوانهاشان شنيد او نالها
اشك خون از جا نشان چون ژالها
صالح آن بشنيد و گريه سازكرد
نوحه بر نوحه گران آغازكرد
1/2542



ونيز: 1/67-2563 ،3/1777 ،3/2208 ،3/1816

7-مواجه شدن با غبن و زيان – از دست رفتن يا فقدان چيزهايي كه به آن تعلق خاطر داريم
كودك از غم زد طبق را بر زمين
ناله و گريه بر آورد و حنين
مي گريست از غبن كودك هاي هاي
كاي مرا بشكسته بوده هر دو پاي
كاشكي من گرد گلخن گشتمي
به در اين خانقه نگذشتمي
تا نماز ديگر آن كودك گريست
شيخ ديده بست و در وي ننگريست
2/402

گريه مادر براي گم شدن فرزندش :
ريخت چندان اشك و كرد او بس فغان
كه ازو گريان شدند آن ديگران
سينه كوبان آنچنان بگريست خوش
كاختران گريان شدند از گريه اش
4/934
2/2768 ،5/477 ،6/4787 ،6/3767

8- درد و سوز
از غبين و درد رفتي اشك ها
از دو چشم تو مثال مشك ها
2/2768
ونيز: 4/2638

9- فقر و احتياج
آن يكي بيچاره ء مفلس ز درد
كه زبي چيزي هزاران زهر خورد
لابه كردي در نماز و در دعا
كاي خداوند و نگهبان رعا
6/1834
ونيز: 6/3818
10- تقليد
آن مريد ساده ، از تقليد نيز
گريه ء مي كردوفق آن عزيز
او مقلد وار همچون مرد كر
گريه مي ديد و ز موجب بي خبر
چون بسي بگريست ، خدمت كرد و رفت
از پيش آمد مريد خاص تفت
گفت اي گريان چو ابري بي خبر
بر وفاق گريه شيخ نظر
الله الله الله اي وافي مريد
گرچه در تقليد هستي مستفيد
تا نگويي ديدم آن شه مي گريست
من چو او بگريستم ، كان منكريست
گريه ء پر جهل و پر تقليد و ظن
نيست همچو گريه ء آن موتمن
تو قياس گريه بر كريه مساز
هست زين گريه بد آن راه دراز
5/1297


11-مرگ عزيزان
كودكي در پيش تابوت پدر
زار مي ناليد و بر مي كوفت سر
2/3121
ونيز: 5/3269 ،6/2710
12- رحلت بزرگان دين
گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم
ماتم آن خاندان دارد مقيم
ناله و نوحه كنند اندر بكا
شيعه عاشورا ، براي كربلا
6/778
13- پشيماني بر گناهاني كه انجام داده (به حال خود گريه مي كند)
كردشان آنجا برهنه و زار و خوار
سالها بگريست آدم زار زار
كه زاشك چشم او روييد نبت
كه چرا اندر جريده ء لاست ثبت
3/2853

14- سركشي و عناد
بانگ ها زد گريه ها كرد آن لعين
كوفت دستار و كله را بر زمين
4/2724

15- نرسيدن به هدف و نااميدي
كرد عزم باز گشتن سوي شاه
اشك مي باريد و مي بريد راه
2/3662
16- شكايت و بستوه آمدن از افراد
گفت اي قومي بباطل زيسته
وز شما من پيش حق بگريسته
حق بگفته صبر كن بر جورشان
پندشان ده ، بس نماند از دورشان

17- التماس و مجاب كردن افراد براي انجام ندادن كاري
پس زبان بگشاد خاك و لابه كرد
كزبراي حرمت خلاق فرد...
بس كه لابه كردش و سوگند داد
بازگشت و گفت يارب العباد
سينه سوزان لابه كرد و اجتهاد
با سرشك پر زخون سوگند داد
5/1560
ونيز:5/1673
18- بي وفايي و مكر اطرافيان
بشنو اين زاري ء يوسف در عثار
يا بر آن يعقوب بي دل رحم آر
ناله از اخوان كنم يا از زنان
كه فگندندم چو آدم از جنان

6/2800
19- بيچارگي و ديدن هلاك خود
در دعا ايشان و در زاري و آه
بر فلك زايشان شده دود سياه
3/2190
نقش و كاركرد زاري در مثنوي

باعث :
1- جوشش رحمت حق
تا نگريد ابر ، كي خندد چمن
تا نگريد طفل كي جوشد لبن
طفل يك روزه همه داند طريق
كه بگريم تا رسد دايه ءشفيق
تو نمي داني كه دايه ء دايگان
كم دهد بي گريه ، شير او رايگان
گفت فلبيكوا كثيرا گوش دار
تا بريزد شير فضل كردگار
گريهء ابرست و سوز آفتاب
استن دنيا، همين دو رشته تاب
گرنبو دي سوز مهر و اشك ابر
كي شدي جسم و عرض زفت و سطبر
سوز مهر و گريهء ابر جهان
چون همي دارد جهانرا خوش دهان
5/134
ونيز: 2/375 ،2/1954
2- مقدمه آگاهي و عامل بيداري باطن و بوجود آمدن لطف و توجه حق
زاري و گريه قوي سرمايه ييست
رحمت كلي قويتر دايه ييست
دايه و مادر بهانه جو بود
تا كه كي آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرش پديد
گفت ادعوا الله بي زاري مباش
تا بجوشد شيرهاي مهرهاش
2/1951
3- صفاي دل و روشني ضمير
اين دلم باغست و چشمم ابر وش
ابر گريد ، با غ خندد شاد و خوش
سال قحط از آفتاب خيره خند
باغ ها در مرگ و جان كندن رسند
ز امر حق وابكو كثيرا خواندهء
چون سر بريان چه خندان ماندهء
روشني ء خانه باشي همچو شمع
گر فرو باشي تو همچون شمع دمع
آن ترش رويي مادر يا پدر
حافظ فرزند شد از هر ضرر
ذوق خنده ديدهء خيره خند
ذوق گريه بين ، كه هست آن كان قند
چون جهنم گريه آرد ياد آن
پس جهنم خوشتر آيد از جنان
خنده ها در گريه ها آمد كتيم
گنج در ويرانه ها جو اي سليم
6/1579
ونيز: 2/480

4- سبزي و خرمي در جان وتوفيق مشاهده حق
باش چو ن دولاب نالان چشم تر
تا ز صحن جانت بر رويد خضر
5- نزديك شدن به حق و پيوند به او
مي ستاند قطره ء چندي ز اشك
مي دهد كوثر، كه آرد قند رشك
مي ستاند آه پر سودا و دود
مي دهد هر آه را صد جاه سود
باد آهي كابر اشك چشم راند
مر خليلي را بدان اواه خواند
6/882
6-تغيير قضاي الهي
آنگهان خندد كي او بيند رضا
همچو حلواي شكر او را ، قضا
بندهء كش خوي و خلقت اين بود
نه جهان بر امر و فرمانش رود
پس چرا لابه كند او يا دعا
كه بگردان اي خداوند اين قضا
3/1913

6- رحم خدا
زور را بگذار زاري را گزين
رحم سوي زاري آيد اي مهين
ونيز: 5/618

8-ايجاد ترحم در ديگران
اين بگفت و گريه در شد هاي هاي
تا دل داوود بيرون شد زجاي
3/2398
9-دفع بلا
وآنك خواهي كز بلااش واخري
جان او را در تضرع آوري
گفتهء اندر نبي كان امتان
كه بر ايشان آمد آن قهر گران
چون تضرع مي نكردند آن نفس
تا بلا ز ايشان بگشتي باز پس
5/1603

10-اجر و ثواب
چون تضرع رابرحق قدرهاست
وان بها كانجاست زاري را ، كجاست
هين اميد اكنون ميان را چست بند
خيزاي گرينده ، و دايم بخند
كه برابر مي نهد شاه مجيد
اشك را در فضل با خون شهيد
6/800


11- بخشش گناهان
چون كه باران جست آن روضه بهشت
چون نجويد آب ، شوره خاك زشت
اي اخي دست از دعا كردن مدار
با اجابت يا رد اويت چه كار
نان كه سد و مانع اين آب بود
دست از آن مي ببايد شست زود
خويش را موزون و چست و سخته كن
زآب ديده نان خود را پخته كن
6/2343
در بازار حق بازر خريد نمي كنند دو چشم تر و زاري و نياز سرمايه آن بازار است.
مايه در بازار اين دنيا زرست
مايه آن جا عشق و دو چشم ترست
6/839
ونيز:6/2342 ،1/1625

12- از بين رفتن تقليد
مردم براي چيزي بيقراري مي كنند كه ناپايدار است ، دلها اسير تقليد است و هر چه ديگري در پي آن است ما هم براي آن ناله سر مي دهيم و اين تقليد بند است اين سد را با سيلاب اشك بايد ويران كرد.
ديده آ بر ديگران نوحه گري
مدتي بنشين وبرخودمي گري
زابر گريان ، شاخ سبز و تر شود
زآنك شمع از گريه روشن تر شود
هر كجا نوحه كنند آنجا نشين
زآنك تو اوليتري اندر حنين
زآنك ايشان در فراق فاني اند
غافل از لعل بقاي كاني اند
زآنك بر دل نقش تقليد است بند
رو بآب چشم بندش را برند
2/479
13- گرفتن حق خود در مقابل افراد قدرتمند
گريه نمودار عاجزي و درماندگي است و زنان از اين راه پيشباز قدرت مردان مي رفتند و حق خود را مي گرفتند.
زن چو ديد او را كه تند و توسنست
گشت گريان گريه خود دام زنست
1/2394

14- هدايت و رستگاري
چون خدا خواهد كه مان ياري كند
ميل مارا جانب زاري كند
اي خنك چشمي كه آن گريان اوست
اي همايون دل كه آن بريان اوست
آخر هر گريه آخر خنده ايست
مرد آخر بين مبارك بنده ايست
هر كجا آب روان ، سبزه بود
هر كجا اشكي دوان ، رحمت شود
1/817

15-جلب التفات و توجه ديگران (5/134)

16- آسايش آن جهاني
گريه و درد و غم و زاري ءخود
شادماني دان ببيداري خود
4/3661

17- به اجابت رسيدن دعا
اي خدا زاري زتو رحمت زتو
رحمتت با زاري ما كرده خو
اين دعا هم بخشش و تعليم توست
ورنه در گلخن گلستان از چه روست
هم دعا از تو اجابت هم زتو
ايمني از تو مهابت هم زتو
ونيز:6/1843
اقسام زاري
1-زاري راستين

الف ) زاري سالك مجذوب
زاري ء مضطر تشنه معنويست
زاري ء سرد و دروغ آن غويست
5/476
ونيز: 5/618
ب ) حالت بنده اي كه معرفت حق دارد اما سلوك او به سوي حق نيز همراه توجه به
خويشتن است .
پس عمر گفتش كه اين زاري ء تو
هست هم آثار هشياري ء تو
راه فاني گشته راهي ديگر ست
زان كه هوشياري گناهي ديگرست
1/2199
2-زاري دروغين
الف) اشك و زاري از روي حيله گري و تزوير( اشك تمساح )
ور كسي از تزوير مي نالدبسي
هيچ تاثيري نگيرد در كسي
گريه ء كان خود نه از صدق و صفاست
گريه هاي كوفيان پردغاست
امر ايزد چون به سيم و زر فتاد
مردمان را گريه آسان تر فتاد
گريه ي برادارن يوسف ع در نزد يعقوب نبي ع نيزاشك تمساح وازروي مكر وحيله بود
گريه ء اخوان يوسف حيلتست
كه درونشان پر زرشك و علتست
5/618
ب ) گريه و زاري از روي تقليد
آن مريد ساده ، از تقليد نيز

گريه ء مي كرد وفق آن عزيز

او مقلد وار همچون مردكر
گريه مي ديدو زموجب بي خبر
5/1297

ج )زاري براي پيش بردن مقاصدشيطاني
نزد پيغمبر بلابه آمدند
همچو اشتر پيش او زانوزدند
كاي رسول حق براي محسني
سوي آن مسجد قدم رنجه كني
2/2830
د)زاري كساني كه از درگاه پروردگار دور افتاده اند.
خنده بوي زعفران وصل داد
گريه بوهاي پياز آن بعاد
6/4041

ذ) گريه انسانهاي طماع
آن سگي مي مرد گريان آن عرب

اشك مي باريد و گفتي اي كرب
سايلي بگذشت و گفت اين گريه چيست
نوحه و زاري ء تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگي بد نيكخو
نك همي ميرد ميان راه او...
دست نايد بي درم درراه نان
ليك هست آب ديده رايگان
گفت خاكت برسراي پربادمشك
كه لب نان پيش توبهترزاشك
5/477


شرايط پذيرش زاري :

1- اصرار بر زاري
سالها زو اين دعا بسيار شد
عاقبت زاري ء او بركار شد
6/1840

2-صدق
گريه ء باصدق برجانها زند
تاكه چرخ وعرش را گريان كند

3- واصل به حق
گريه پر جهل و پر تقليد و ظن
نيست همچو گريه ء آن مؤتمن
5/1300

4- آگاهي
مولانا گريه ناآگاهان و جاهلان را قبول درگاه حق نمي داند.
مكسب كوران بود لابه و دعا
جز لب ناني نيابند از عطا
3/2326
ونيز:5/2-1300
چراگاهی دعاي مومن اجابت نمي شود؟
هرگاه انسان كسي را دوست داشته باشد از مصاحبت با او سير نمي شود و دوست دارد كه همواره در كنار او باشد ، خداوند بندگان مومن خود را دوست دارد اودراجابت كردن دعايشان تاخيرروا مي داردتا همواره بنده ي مؤمن بااورازونيازكندوبه كس ديگر مشغول نشود.گويندخداازنفس مؤمن خوشش مي آيدپس دعايش راديرمستجاب مي كنداما آنكه را نخواهد حاجتش را زود مي دهد.
اي بسامخلص كه نالد در دعا
تا رود دود خلوصش بر سما
تا رود بالاي اين سقف برين
بوي مجمر از انين المذنبين
پس ملايك با خدا نالند زار
كاي مجيب هر دعا وي مستجير
بنده ء مؤمن تضرع مي كند
او نمي داند به جز تو مستند
تو عطا بيگانگان را مي دهي
از تو دارد آرزو هر مشتهي
حق بفرمايد نه از خواريء اوست
عين تاخير عطا ياري اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوي من
آن كشيدش موكشان دركوي من
گر برآرم حاجتش او وا رود
هم در آن بازيچه مستغرق شود
گر چه مي نالد به جان يا مستجار
دل شكسته سينه خسته گو به زار
خوش همي آيد مرا آواز او
آن خدايا گفتن و آن راز او
وآنك اندر لابه و در ماجرا
مي فريباند به هر نوعي مرا
طوطيان و بلبلان را از پسند
از خوش آوازي قفص در مي كنند
زاغ را و چغد را اندر قفص
كي كنند اين نيامد در قصص
6/4216
اقسام گريه از نظر مفهموم
الف ) در تقابل با خنده
در مثنوي بيشتر در اين معنا بكار رفته است .
چون كنار كودكي پر از سفال
كو بر آن لرزان بود چون رب مال
گرستاني پاره ء گريان شود
پاره گر بازش دهي خندان شود
3/2636
ونيز: 5/3952، 4/3097 ،4/3098
ب ) گريه مترادف با شادي (اشك شوق)
چون شكار فقر گردي تو يقين
همچو كودك اشك باري يوم دين
6/1062
نتيجه : بطور كلي مي توان كار كردهاي زاري را دراين دو مجموعه قرار دارد:
1-روانشناختي (تخليه – تحليه )
گريه باعث تخليه روح و روان از عوامل غم و اندوه زا مثل بي وفاييها ، نااميديها ، ناكاميها، گناهان ،مرگ وفقدان عزيزان مي شود پس از گريه به انسان حالت آرامش و سكون دست مي دهد ،انگار زنگارها از روي قلب و روح انسان برداشته شده است .
2- اعتقادي
گريه باعث شكستن غرور بي جا در افراد مي شود و وقتي غرور در انسان از بين رفت سر تسليم به آستان حق مي سايد.

زاري هاي مولانا
مولانا در هر جاي مثنوي موقعيتي بدست مي دهد از زبان ديگران شرح هجران و بيقراري خويش را باز مي گويد. مثلأ آنجايي كه قصه طوطي و بازرگان را باز گو مي كند ،
پيغام درد آلود طوطي گويي شرح حال فراق خود ، از يارش مي باشد.
مولانا با چشم نمي گريد ، با دل مي گريد ، او احساس مي كند كه همزبان و همرازي ندارد و مثنوي را با همين حال آغاز مي كند.
با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتني ها گفتمي
هر ك او از هم زباني شد جدا
بي زبان شد گرچه دارد صد نوا
1/27
او احساس غربت مي كند زيرا كسي او را درك نمي كند ، وي احساس مي كند كه حتي شاديها و غمهاي او با مردمان ديگر تفاوت دارد.
من بهر جمعيتي نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
1/5
او كه از يارش جدا مانده و محرم و همرازي نمي يابد به سختي مي زارد و مي نالد ، دردش درد غربت است و زاريش از فراق .
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
1/15
همانطور كه مولانا پس از گفتن از يار خود و شرح فراقش گريزي مي زند و مطلب ديگري را بيان مي كند من نيز زاري را به پايان مي برم.
من چه گويم يك رگم هوشيار نيست
شرح آن ياري كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
1/130


منابع و مآخذ

شرح مثنوي شريف بديع الزمان فروزانفر

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپ ایمیل

  • شاعران-معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • »
  • شاعران منتخب معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • »