|  |   |  |   |

 

 

  • قالب های شعر فارسی
  • آرایه های ادبی
  • اوزان شعر فارسی
  • مقاله های ادبی
  ترجیع بند: ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه ...
  آرایه ابداع: هر گاه در عبارتى، چند صنعت بديعى آورند، آن را ابداع نامند: وَ قِيلَ يٰا أَرْضُ ...
  • شعر انتظار
  • اشعار عاشورایی
  • شعر مقاومت
  • شعر طنز
  • شعر کودک

امید

صدای پرنده هایی که رو درختهای حیاط آواز می خوندن تو اتاق شنیده میشد. پرنده ای که توی قفس بود با اونها همصدا شده بود. ماهی توی تنگ از پرنده توی قفس پرسید:

-از اینکه نمی تونی اون بیرون باشی ناراحت نیستی؟

پرنده جواب داد:

*معلومه که ناراحتم.

-پس چرا بازم می خونی؟ من و تو که نمی تونیم آزاد باشیم فقط باید بمیریم.

*اما من نمی خوام بمیرم.

-پس به امید چی زنده ای؟

*به امید اینکه منم یه روز اون بیرون باشم.

-هیچ وقت به این آرزو نمی رسی. آرزوی من و تو فقط باید مرگ باشه.

*تو به خدا امیدوار نیستی؟

-خدا؟ ... اگه خدایی باشه! که اگرم باشه ما رو فراموش کرده.

*نه اون ما رو دوست داره.

-اگه دوست داشت ما الان اینجا نبودیم.

*تقصیر خدا نیست که ما اینجاییم. من مطمئنم اون یه راهی پیدا می کنه.

پرنده لبخندی شیرین زد و ماهی لبخندی تلخ...

یکدفعه اتاق شروع کرد به لرزیدن. همه جا می لرزید. در و دیوار خونه از شدت لرزش به هم کوبیده میشد. قفس روی دیوار تلو تلو می خورد و تنگ ماهی روی میز. میخی که قفس بهش آویزون بود از جا در اومد. قفس روی زمین افتاد و درش باز شد. تنگ ماهی هم از لبه میز روی زمین افتاد و شکست. پرنده توی اتاق این طرف و اون طرف می رفت و ماهی روی زمین بین تکه های شکسته تنگ دست و پا میزد.

در اتاق باز شد و پسرکی سراسیمه وارد اتاق شد. با دیدن ماهی اون رو برداشت و به سمت حیاط دوید. مادر پسرک کنار در حیاط مرتب اون رو صدا می کرد تا از خونه بیرون برن. پرنده از بالای سر پسرک پر زد و روی درخت نشست. پسرک پرنده رو نگاه می کرد اما می خواست ماهی رو نجات بده. اون رو توی حوض وسط حیاط انداخت و با مادرش از خونه خارج شد. پرنده اومد و کنار حوض نشست.

*بالاخره آزاد شدیم. خدا آزادمون کرد.

-این فقط یه اتفاق بود.

*تو بازم خدا رو باور نداری؟ حالا که دیگه توی تنگ نیستی!

-تو آزاد شدی اما من فقط افتادم تو یه قفس بزرگتر. زندگی من فرقی با مرگ نداره.

*وقتی هنوز زنده ای یعنی باید زندگی کنی. با این حرفا دل خدا رو نشکن!

-هرچی بشه سرنوشت ما مرگه. من دیگه فقط منتظر همینم.

*ولی من تازه می خوام زندگی کنم.

پرنده پرواز کرد. به انتهای کوچه که رسید می خواست واسه آخرین بار پسرک رو ببینه. نزدیکشون رفت. پسرک داشت با مادرش حرف میزد.

پسرک: مامان فردا بازم می ریم گردش یا حالا که زلزله اومد دیگه نمی ریم؟

مادر: نمی دونم! اگه اوضاع آروم شد شاید رفتیم.

پسرک: یادمون نره ماهی رو ببریم بندازیم تو رودخونه.

پرنده که این حرفو شنید با خوشحالی برگشت تا این خبر خوب رو به ماهی بده ولی ماهی توی حوض نبود. گربه ای که پشت گلدون های گوشه حیاط قایم شده بود زیـر چشمی به اطراف نگاه می کرد... پرنده چرخی بالای حیاط زد و بعدش از اونجا دور شد.

نویسنده : پریناز جهانگیر عصر

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل

  • شاعران-معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • »
  • شاعران منتخب معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • »