|  |   |  |   |

حکایت مکافات عمل

مرد ظالمی بود که با کشتن حیوانات خوشگذرانی میکرد روزی رهسپار بیابان شد و سگ کوچکی را دید که در آنجا مشغول بازی بود مرد ظالم سگ را گرفت و با طنابی به درخت بست و حیوان بی نوا را آتش زد و از سوختن سگ لذت میبرد هنوز سگ نیمه جان بود که مرد ظالم راه افتاد و رفت.مادر سگ صدای ناله ی فرزندش را شنید و به طرف او دوید و وقتی کودکش را نیمه جان دید سعی کرد طنابش را با دندان قطع کرده و نجاتش دهد اما خیلی دیر شده بود وسگ کوچک از دنیا رفته بود مادر با اشک فراوان رو به خدا کرد و از او خواست که خانه ی ظلم مرد را خراب کند..مرد ظالم هم که متوجه شده بود که مادر آن سگ کوچک به دنبال فرزندش آمده بود با خود گفت کاش مادرشم کشته بودم اما عیبی نداره فردا میام و اونم میکشم الان خسته ام بهتره برم خانه و استراحت کنم و به سمت خانه حرکت کرد از دور دود سیاهی دید و با خود گفت آن دود از چیست؟ و به لبخندی گفت حتما کودک خردسالم راه پدر پیش گرفته و حیوانی سوزانده و از ناله اش لذت میبرد.نزدیکتر شد و آهی از نهادش بلند شد چون دید خانه اش در آتش سوخته و مردم در تکاپوی خاموش کردن آتش هستندوقتی کاملا نزدیک شد دید از زن و کودک خردسالش جز خاکستر چیز دیگه ای نمانده با اشک و ناله روزها روی خاکستر خانواده اش گریه کرد و مرتب به خدا دشنام و ناسزا میگفت تا آن زمان که دیگه از حال رفت و در همان حالت خواب و بیداری صدایی به گوشش رسید که گفت:ای ظالم این سزای گناهان تو بود پس خاموش باش و به خدا ناسزا نگو چون این تاوان کار خودته همینطور که گفتن از مکافات عمل غافل نشو گندم از گندم بروید جو ز جو و این سزای عمل تو بود که اکنون به سرت آمد پس اگه قراره کسی سرزنش کنی اون فقط خودتی

نویسنده : مجیدشاکری حسین آباد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل